سایناساینا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

دخترم تمام زندگیم

سال نو مبارک

یا مقلب القلوب و الابصار    یا مدبرالیل و النهار   یا محول الحول و الاحوال   حول حالنا الی احسن الحال   سال ١٣٩٣ مبارک.     دخترکم پرنسس خونم فرشتم عیدت مبارک. امسال دومین بهاریه که کنار هم جشن میگیریم. امیدوارم ١٢٠مین بهار زندگیت رو جشن بگیری خوشگلم.     مامانی امسال ساله اسبه.سال تولد مامان. امیدوارم سال خوب و پر از شادی واسمون باشه.   الان که این متن و مینویسم شما خوشگل مامان خوابیدی و بابایی هم هنوز نیومده. سفره هفت سین چیدیم البته سفره که چه عرض کنم.چون دختر کوچولوم یکم...
29 اسفند 1392

14 ماهگی

فرشته ی خونمون دیگه حسابی خانومی شده واسه خودش. یه سری چیزا که بهت گفتم دست نزن بوئه تو هم دستتو میبری سمتشونو و میگی بووو. انگشت کوچولوتو تکون میدی فدات شم. وسایل خونه رو قایم میکنی و بعدش میگی گم البته خیلی کشدار. همش دنبال موبایلم و گوشیه خونم از دست تو وروجک کوچولو. یاد گرفتی کشوی زیر تختت و وا میکنی.هر بار منو مشغول نظافت دیدی زودی میری کشوتو وا میکنی و لباستو در میاری و با اونا میزها رو واسم دستمال میکنی فدات شم.   عاشق جاروبرقی هستی و یا باید بغلم باشی و باهم بکشیم یا لوله شو در میارم خودت میگیری و میکشی.البته با درجه ی کم. البته اونسری لوله رو گذاشتی رو لپت     هر چیزی بخوای اگه...
19 اسفند 1392

دختر 1 سال و 1 ماهه ی من

نفس مامان دیگه حسابی بزرگ و خانوم شدی فدات شم. واقعا بزرگ کردن بچه خیلی سخته و باید هزاران بار دست مادرم رو ببوسم که با اون همه سختی و نبود امکانات منو بزرگ کرد. حالا میفهمم اون بیخوابی ها دلواپسی ها گذاشتن لقمه دهن خودت تو دهن بچه و هزاران چیز دیگه یعنی چی. مامان جونم خیلی دوستت دارم.   دختر کوچولوم سختی های بزرگ شدن توهم خیلی کمتر شده.هرچند همه ی سختی ها با شیرینی همراه بود اما حالا دیگه داری کم کم مستقل میشی. از اون شب که بابایی گفت یه قدم راه رفتی در حاله تمرینی و الان دیگه سه چهار قدم میری و میوفتی تنبل مامان. بای بای کردنم جدیدا یاد گرفتی شاید حدود یه هفته و وقتی خونه مادرجون میریم و میخوایم بیایم خونم...
19 بهمن 1392

یکی یدونه

دختر ناز مامان از صبح تولدت بهترین هدیه رو به من دادی صبح روز تولدت مامان جون زودتر بیدار شدم که کارامو کنم تا شما خوشگل خانوم خوابیدی که بیدار شدی. منم اومدم کنارت دراز کشیدم که بخوابی.اومدی بغلم و سرت و گذاشتی رو دستم و دو ساعت کامل باهم اونطوری خوابیدیم. از اون به بعد دیگه شبا وقت خوابت بشه شیرتو میخوری و کنارم دراز میکشی.منم نازت میکنم و بغلت میکنم و میبوسمت تا بخوابی.البته قبل ١٢ اصلا نمیخوابی عشقم   دندون بالاییت یکی دراومد.کناریشم کاملا مشخصه ولی بیرون نیومده هنو.واسه همین مدام غر میزنی و فقط بغل میخوای و میخوای کنارت باشم.   از ٥ شنبه خونه مادری یاد گرفتی یه دستت و داشته باشیم راه میری.(٣ بهمن) ...
5 بهمن 1392

تولدت مبارک گل زندگیم

  عزیزم دخترم زیبایم روزها و ماه ها سپری شد .لحظه هایمان کنار هم با عشق گذشت.زمستان تولدت بهار قلبم بود.یاداوری روز تولدت لبخند برایم دارد.تو زیباترین دختر دنیا اومدی و همراه خودت زیبایی را به زندگیمان اوردی. یک بهار یک تابستان یک پاییز و یک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراریست جز مهربانی آرزوهای زیادی دارم برای تو عزیزتر از جانم یک دنیا خوشبختی یک دریا سلامتی یک آسمان لبخند و هزاران بار عاقبت بخیری از خدا برایت خواستارم امیدوارم صدمین تولد زمستونیت و تجربه کنی عزیزم. خدایا شکرت که مرا لایق نام مادر دانستی شکرت که نعمتت را به من ارزانی کردی شکرت که فرشته ای...
19 دی 1392

عذرخواهی

دوستان خوبم بابت اینکه چند وقتیه به وبلاگ شما عزیزان سر نزدم معذرت میخوام امتحاناتم شروع شده و واقعا با ساینا سخته ایشالله بزودی به همه دوستان سر میزنم ...
19 دی 1392

11 ماهگیت مبارک گلم

عزیزم بهترینم دختر قشنگم فرشته ی زندگیم 11 ماهگیت مبارک   شمارش معکوس واسه روز تولد دخترم شروع شده     خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگت هزاران بار شکرت             ...
18 آذر 1392

روز های ما

دختر نازم خیلی وقت بود که هر وقت بابا جون میومد یا دلت واسش تنگ میشد میگفتی ب ب. کلا باباها خوش شانسند. اما فقط وقتی گریه میکردی میگفتی ماما. تا اینکه دیشب تو خونه دنبالم میومدی و منو ماما صدا میکردی.(4 آذر)   خدایا شکرت بخاطر فرشته ای که بهم دادی.هزاران بار شکرت   دیشب با هر بار ماما گفتنت دنیا رو بهم میدادن.عزیز دلم تو واسم با ارزش ترینی. خیلی دوستت دارم دخترم منو بابایی عاشقتیم   الان سه روز خیلی شدید سرما خوردی عزیزم.الهی مامان بمیره واست.چشمات سرخه و بینی کوچولوت همش آب میاد و قرمز شده.تب هم داری.امیدوارم خیلی زود خوب شی و دیگه رنگ مریضی رو نبینی کوچولوی من ...
5 آذر 1392

امروز ما

مامان جون امروز سه شنبه بود و من باید میرفتم دانشگاه اما تصمیم گرفتم نرم و پیشت بمونم که باهم خوش بگذرونیم  ولی... ساعت ٩ و نیم sms دوست مامان جون اومد که کار مهمی داریم و استاد همه مونو خواسته دانشگاه. منم موندم چیکار کنم. جایی هم نبود بذارمت.اینطوری شد که... مادر دختر رفتیم دانشگاه. قربون دختر نازم بشم من انقد طرفدار پیدا کرد. همکلاسی های مامانی میخواستن بخورنت حتی استادامم عاشقت شدن و کلی نازت دادن و بهت شکلات هم دادن البته تو راه واسه خاله لیلا زنگیده بودم تنبل و بیدار کردم و از خوابگاه دانشگاه لطف کرد بخاطر تو اومد و نگهت داشت تا من به کلاسم برسم. خاله مطی هم خیلی کمکمون کرد و شکر خد...
28 آبان 1392