سایناساینا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

دخترم تمام زندگیم

10 ماهگی تموم شد

عزیز دلم قشنگم فرشته ی زندگیم 10 ماه از بودنت کنارمون میگذره و امروز شروع ماه 11ام زندگی شیرین ترین دختر دنیاست. مبارک باشه قشنگم ساینا عزیز مامان تو دنیای منی.خیلی دوستت دارم عزیزم و لحظه هایی که کنارت نیستم بدترین زمان زندگیمه. مامانی مجبور شدم برم دانشگاه و روزهایی تنهات بذارم.ببخش منو جیگر گوشم.اوایل اشک امونم نمیاد و قلبم از دوریت درد میگرفت اما لعنت به زندگی که همه چی توش عادت میشه.منم به دوریت عادت کردم.دلم تنگ میشه واست اما دیگه اشکی نمیاد.همش عکساتو نگاه میکنم تا بیام پیشت. ببخش مامانو که تو مهمترین روزهایی که بهم نیاز داری تنهات میذارم.تو خیلی خانومی و تو نبودم گریه نمیکنی.اما بیشتر میخوابی.اصولا...
18 آبان 1392

جشن دندونی

دختر ناز مامان انقد منتظر دندون دراوردنت بودم و انتظار کشیدم و درنیومد که دیگه ناامید شدم و دراومدن اولین مرواریدت واسم سوپرایز شد.   واسه همین چون محرم نزدیک بود عجله ای واست جشن گرفتیم. باباجون خیلی زحمت کشید دستش درد نکنه. عمو جون واسه درست کردن آویز تبریکت کمکم کرد مرسی. خاله جونم لباس جشنت و دوخت. دستش درد نکنه.   حالا عکسای جشنت     اینم عکس پرنسس مامان       اینم کیک خوشگل و خوشمزت     آش دخملیم.   ایشالله آش پشت پای سفرهاتو م امان جون بپزه   ...
11 آبان 1392

مروارید ساینا جونم

                                                           سلام سلام صدتا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم  یواش یواشو بی صدا شدم جزو کباب خورا   بلاخره بعد از کلی انتظار اولین مروارید ساینا جونم دراومد   امروز دخترم ٩ ماه و ١٨ روزش بود ...
6 آبان 1392

دخترم تاج سرم

هفته پیش صبح که از خواب بیدار شدیم یهو دیدم ای واااااااااااااااای پشه کثافت دخترمو پوست کنده انقد تو شیرینی ملوسکم کوفت و بخورن این پشه های عوضی     صورت دختر نازم و دست کوچولوش ورم کرد و سرخ شد خیر نبینن این پشه ها   غروبش با دخترم رفتیم واسش النگو خریدم مبارک باشه قرتی خانوم     قربون دست کوچولوی نازت بشم من     حالا شیطنتای ساینا به روایت تصویر     خانوم مهندس لب تاب مامان داغون شد از بس زدی روش و دکمه هاش و فشار دادی     ای وای نشد تاب عروسکتو بشکنی و پای عروسکتو جدا کنی مامان جو...
5 آبان 1392

بلاخره 9 ماه دیگه ام گذشت

  دخترم گلم نفسم 9 ماه دیگه  از بودنت با من گذشت 9 ماه تو وجودم بودی و هر روز و شبم با تو گذشت حالا 9 ماه هم هست که فرشتم تو بغلمی و با نفسهات زندم مبارک مبارک تولد 10 ماهگیت مبارک همه جا رو میگیری و وایمیستی نفسم   تو تختت که دیگه حتی چند مین هم نمیمونی و سرت و از میله ها میاری بیرون فدات شم   حسابی قرتی شدی و دست میزنی و میرقصی     عکست با لباس پاییزه.آخه هوا خیلی سرد شده     مامانی ببخشید عکسات کمه.آخه تا میام ازت عکس بگیرم فرار میکنی اینطوری ا   مگه اینکه مشغول باشی بتونم عکس بگیر...
18 مهر 1392

چه خانوم شدی

عروسک کوچولوی من چقد زود بزرگ شدی و چقد خانوم شدی. مثل فرفره چهاردست و پا میری و به همه جا سرک میکشی.   خوشگل مامان خودش میشینه و با اسباب بازیهاش بازی میکنه.   مامانی خیلی دوستت دارم   این دستمال سر واسه عیدت بود.ببین چه ملوس شدی.   ببین چقد با عکس عیدت فرق کردی.     مامانی عاشق وقتیم که اینطوری لبای خوشگلتو میخوری.     حتی وقتی اخمم میکنی خواستنی هستی جوجه کوچولوی من.     ببین با عینک مامان چقد ناز شدی.       خیلی دوستت دارم. همیشه بخند عروسکم.   ...
27 شهريور 1392

ماه نهم

دختر کوچولو و ناز من روزبروز بزرگتر و خانوم تر میشی قربونت برم. ماه نهم زندگیت شروع شده و من هزاربار خدا رو شاکرم که فرشته ی زیبایی چون تورو به من داده و منو لایق اسم مادر کرده.   مبارک باشه عزیزکم   از خدای بزرگ واست سلامتی میخوام عزیزم.   الان چند روز که باهم تمرین راه رفتن میکنیم و و عاشق تاتی کردنی.   ایشالله بزودی بتونی خودت تنهایی تاتی کنی فدات شم.   مامان جونم خیلی برام عزیزی از ته قلبم دوستت دارم و با نفسهات زندم.     ...
18 شهريور 1392

این روزهای ما

دختر کوچولوی من یه چند روز که تب داری و خیلی حالت خوب نیست.ماهم مجبور شدیم ازت آزمایش بگیریم تا بفهمیم چرا اینطوری شدی.بی اشتها , بیحال , با تب شدید. مامان جون معذرت میخوام که گذاشتم ازت خون بگیرن و دستای کوچولو و نازت و کبود کنن. معذرت میخوام که مادر خوبی نبودم که گذاشتم مریض بشی. معذرت میخوام که این همه درد تحمل میکنی. از خدای بزرگ میخوام تمام مریضی هات و به مامانی بده و تو همش خوب باشی. دلم واسه خندیدنات بازی کردن باهات تنگ. روز و شب همش خوابی الهی مامان بمیره واسه دختر مظلومش.   امیدوارم زودتر خوب شی.   خیلی دوستت دارم دختر قشنگم ...
17 شهريور 1392

شیطون بلا

دختر کوچولوی مامانی حسابی شیطون شدی و همش در حال حرکتی. دیگه حتی نمیتونم از کنارت تکون بخورم آخه همش میخوای از همه چی بالا بری. قبلا دور و برت بالشت میذاشتم و با خیال راحت کارام و میکردم اما الان دیگه از رو بالشت رد میشی و میری به طرف چیزای خطرناک. همش دوست داری وقتی رو شکم خوابیده ای یهو بشینی و دوباره دراز بکشی و بازم بشینی. عاشق کارهای هیجانی هستی.کلی ذوق میکنی.     دوست داری دستمال کاغذی,گل,نون,کاغذ و چیزای دیگه رو تیکه تیکه کنی.    تو روروئک سواری حرفه ای شدی و دیگه رو فرش هم جلو عقب میری.ولی هنوز بیشتر دنده عقب میری. مگر اینکه بخوای بیای بغلم سریع جلو میای و ...
3 شهريور 1392

زیارت

دختر نازم فرشته مامان عزیزکم ٧ ماه از بودنت کنار ما میگذره و تو وارد ماه ٨ام زندگیت شدی و قسمت شد که باهم به زیارت امام هشتم امام رضا بریم. تو حرم حسابی کیف میکردی و هی غلت میزدی و تمرین چهاردست و پا میکردی. کلی اینور اونور رفتیم و تو حسابی خانوم بودی و اصلا اذیتمون نکردی. این اولین سفر سه نفرمون بود. عزیزم از امام رضا خواستم همیشه مراقبت باشه و تورو بیمه امام رضا کردم. یه قرار نینی سایتی هم داشتیم. ...
22 مرداد 1392