وابستگی
مامانی فکر نمیکردم انقد به من وابسته باشی.![]()
از یه جهت خوشحالم
چون همش فکر میکردم وقتی شیرمو ول کردی و شیر خشکی شدی محبتت به من کم میشه.اما اینطور نشد.از یه جهت هم ناراحتم.
آخه آخر شهریور بعد دو ترم مرخصی بلاخره باید برم دانشگاه نمیدونم با تو و دلم چه کنم.
دیروز منو تو مادری رفتیم دندونپزشکی.مامانی میخواستم عصب کشی کنم و چون یکم طول کشید و تو کلافه شدی با مادری جون رفتی خونه خاله ی مامانی.منم کارم تموم شد اومدم دیدم هرکاری کردن شیر نخوردی و بیتابی کردی وتا بغلت کردم آروم شدی و شیرتو خوردی.
اومدیم خونه منو بابایی میخواستیم بریم بازار واست پوشک اینا بخریم.گذاشتیمت پیش مادر جون طبقه پایین. موقع برگشت نزدیک خونه بودیم که عموجون زنگ زد که گریه میکنی.بابایی گاز داد و زودی اومدیم.
وااااای خدای من دختر نازم انقد گریه کرده بودی که صورتت کبود شد و کلی شیر بالا اوردی.هرکاری کردن آروم نشدی حدود ٢٠ مین بود که گریه میکردی.خیس عرق شده بودی.
حال من ...
قلبم داشت از جاش در میومد.من اصلا طاقت گریه هاتو ندارم.تو اون حال داشتم دیوونه میشم.کاشکی میمردم و تورو اونطوری نمیدیدم.اوردمت بالا تو اتاقت و کولر روشن کردم و کلی تلاش کردم آروم شدی و میخندیدی.ولی بابایی میومد جلو دوباره گریه میکردی.تا موقع خواب بغلم بودی تا بلاخره خوابیدی.
میخواستم ببرمتا اما نبردم.ای کاش باهم میرفتیم.امیدوارم دیگه دیشب برنگرده.
نتیجه اخلاقی:دیگه نمیتونم جایی بذارمت و همش باید همه جا بامن باشی.
عزیز مامان خیلی دوستت دارم دختر کوچولوی نازم.
همیشه لبات خندون باشه.


وابستگی
